به راستی علم چیست که این گونه ذهن روشنفکران و فلاسفه را به خود مشغول کرده است؟ شاید در وهله اول تصور کنیم پاسخ دادن به این سوال آسان است: «معلوم است، علم یعنی تلاشی در راه فهمیدن جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، تبیین این جهان، و نیز پیش‌بینی وقایع این جهان».

.

 مسلما جواب معقولی است، اما آیا تمام قصه همین است؟ طالع‌بینی و فالگیری هم در پی پیش‌بینی آینده‌اند، اما بیشتر مردم این کارها را علم نمی‌دانند. پس، از قرار معلوم مانند بسیاری از پرسش‌های فلسفی پرسش «علم چیست» نیز غامض‌تر از آن است که در ابتدا به نظر می‌آید.

گرینبال (۱۹۷۱) در مقاله خود اشاره کرده است مفهوم توانایی پیش‌بینی تنها در مورد یک شخص، یک مدل پیش‌بینی یا یک فرضیه علمی کاربرد دارد، حال این که یک روش حسابداری هیچ کدام از اینها نیست. نویسندگان متعددی نیز درصدد آن برآمدند تا مربوط بودن معیار توانایی پیش‌بینی را به عنوان ابزاری برای ارزیابی اندازه‌گیری‌ بدیل‌های حسابداری به چالش بکشند.

اعتقاد آنها بر آن بود که چون روش‌های حسابداری فرضیه به حساب نمی‌آیند، بنابراین اعداد و ارقام حسابداری نمی‌توانند چیزی را پیش‌بینی کنند. این نوع نگاه دال بر این قضیه است که در حسابداری به جای تبیین و کمک به پیش‌بینی بهتر، به اندازه‌گیری رفتار پدیده‌های واقعی پرداخته می‌شود.

.

ممکن است فرضیه‌های تبیینی یا پیش‌بینی که از اعداد و ارقام حسابداری استفاده می‌کنند و بهره می‌برند، وجود داشته باشند، اما آنها خارج از مرز رشته حسابداری قرار می‌گیرند. بر مبنای چنین تجزیه و تحلیلی ما می‌توانیم نتیجه بگیریم تلاش در به کار بردن معیار توانایی پیش‌بینی در حسابداری هم چون تلاش برای فرو کردن یک میخ مربعی شکل (فرضیه آزمون شده در علم اثباتی) در یک حفره دایره‌ای شکل (حسابداری به عنوان یک علم غیر اثباتی) است (گرینبال، ۱۹۷۱).

در بحث پیرامون علم بودن یا نبودن حسابداری، صاحب‌نظرانی چون تامکینز (۱۹۷۸) نیز وجود دارند که بی‌طرف به نظر می‌رسند: «تمامی حرفه‌ها، تکنولوژی‌ها، صنایع و… به وجود آمده‌اند تا نیازهای بشر را تامین کنند. حسابداری نیز در راستای همین هدف ایجاد شده است.

حسابداری زنده باقی مانده و ترقی پیدا کرده است، بدون این ادعا که یک علم است. چرا باید حسابداری یک علم شود تا زنده باقی بماند؟ بسیاری از صنایع در منتهای درجه شهرت به سر می‌برند و به حیاتشان ادامه می‌دهند، بدون این‌که یک علم باشند.» (تامکینز، ۱۹۷۸) هرچند ممکن است اشاره شود که بسیاری از پدیده‌های اجتماعی زنده مانده‌اند و رشد کرده‌اند، باوجود این که علم نبودند، اما آن سوی این بحث، فعالیت‌های نادرست و غیرانسانی همچون جنایت، را می‌توان یافت که آنها نیز از بدو پیدایش نخستین انسان‌ها بر روی این کره خاکی تا به اکنون توانسته‌اند به حیاتشان ادامه دهند. آیا دوام آوردن چنین فعالیت‌های غیرانسانی را می‌توان به تامین نیازهای بشریت ارجاع داد؟

.

چنین به نظر می‌رسد که دوام آوردن آنها به دلیل قدرتشان و تاثیرشان در جامعه باشد و نه تامین نیازهای بشری. به علاوه تامکینز این احتمال را که اگر حرفه بخواهد به تغییرات اجتماعی آتی پاسخ دهد، ممکن است که نیاز به علم شدن حسابداری باشد را نادیده گرفته است و این طور به نظر می‌رسد که این شرط و پیش‌نیازی باشد برای موثر واقع‌تر شدن حسابداری. مطالعه تاریخ علوم مختلف می‌تواند درس‌هایی آموزنده در این حیطه را برای ما فراهم سازد. تمامی حرفه‌ها و صنایع از دانش تجربی استفاده می‌کنند و تاریخ نشان می‌دهد که جایی که آنها به دنبال توسعه یک علم هستند، این گونه حرفه‌ها و صنایع به عنوان یک معیار اجتماعی پذیرفته شده عمومی، موثرتر در ذهن‌ها تداعی می‌شوند. به عنوان مثال می‌توان به پزشکی، مهندسی و… اشاره کرد.

محققانی که به هنربودن حسابداری اعتقاد دارند، می‌گویند حسابداران مانند یک نقاش، می‌توانند تصویری که موردنظرشان است، با استفاده از طیف گسترده‌ روش‌های قابل انتخاب حسابداری به تصویر بکشند. از آنجا که هنر بر تفسیر و تحلیل شخص هنرمند تکیه دارد، دو نفر هنرمند (یا حسابدار) می‌توانند یک واقعیت را به دو شکل متفاوت نشان دهند.اما در علم، لازم است توافق در مورد یک پدیده‌ مورد مطالعه و نحوه‌ اندازه‌گیری آن، میان صاحبنظران مربوط وجود داشته باشد. (استرلینگ۱۹۷۵) باوجود اینکه با توجه به نتایج مختلف از پدیده‌ واحد، نمی‌توان تعریف دقیق علم را برای حسابداری درنظر گرفت، آنچه که مسلم است، براساس تعریف تئوری حسابداری، حسابداران از میان روش‌های موجود، روشی را انتخاب می‌کنند که دارای منطق قابل قبول از نظر اهل فن باشد.

.

همچنین انتخاب حسابدار، معمولا بین چند گزینه‌ موجود است و نه گزینه‌های فراوان. مثلا برای روش استهلاک می‌تواند از پنج یا شش روش (مستقیم، نزولی، نزولی دوبل، مجموع ارقام سنوات و…) استفاده کند، یا برای ارزشیابی موجودی پایان دوره می‌تواند از چند روش محدود (FIFO، LIFO، میانگین، ارزش ویژه و…) استفاده کند. پس می‌توان حسابداری را بالقوه در قلمرو علم قرار داد، هرچند باید توجه داشت که حسابداری به‌طور گسترده با عامل انسانی سروکار دارد و در مقایسه با علوم طبیعی (مانند فیزیک و شیمی) از نظر اندازه‌گیری و پیش‌بینی دقت کمتری دارد.

با توجه به بحث‌‌های مطرح شده، در ادامه قصد داریم به بررسی این موضوع بپردازیم که چرا عده‌ای حسابداری را علم نمی‌دانند و چه اقداماتی را باید برای حرکت به سوی علم شدن حسابداری انجام دهیم. یکی از مشکلات ما حسابداران (به زعم نویسندگان مقاله) آن است که معمولا مسائل را حل نمی‌کنیم، ما آنها را حل نکرده رها می‌کنیم. منظورمان این نیست که ما مسائل را نادیده می‌گیریم، بلکه تقریبا برعکس، ما آنها را برای مدت طولانی و با صدایی بلند مطرحشان می‌کنیم، ولی پیش از این که مذاکره‌ها منتج به راه‌حلی شوند، یک بحث به‌روزتر و بحث‌برانگیزتر دیگری مطرح می کنیم و سپس مساله اولیه را فراموش می‌کنیم. بحث لایفو و فایفو را که ذهن ما و فضای بسیاری از مجلات را طی سال‌های پیش به خود اختصاص داده بود در نظر بگیرید. در حال حاضر لایفو در مقابل فایفو یک موضوع مرده تلقی می‌شود. توجه کنید که می‌گوییم «بحثی مرده»، نه «مساله حل شده». باوجود این حقیقت که این مساله حل نشده است، اما در حال حاضر توجهی به آن نمی‌شود یا صفحه مجله‌ای به آن اختصاص داده نمی‌شود. دلیل آن هم این است که مسائل بحث‌برانگیزتر دیگری در حال حاضر مطرح شده‌اند که ذهن ما را به خود مشغول ساخته‌اند.

.

تنها بحث لایفو در مقابل فایفو نیست که این موضوع در موردش صدق می‌کند، تخصیص مالیات، استهلاک خط مستقیم در مقابل تسریعی، روش خرید در مقابل روش اتحاد منافع در تلفیق، هزینه‌یابی کامل در مقابل مستقیم، همگی مثال‌هایی از این مواردند. به عنوان مثالی دیگر، دلیل این که ما بحث پیرامون هزینه‌یابی کامل در مقابل مستقیم را ترک کردیم، این نبود که ما آن را حل کردیم، بلکه به این دلیل بود که حرکت به سوی ادغام منجر شد تا توجهمان بیشتر به سمت و سوی مساله خرید در مقابل اتحاد منافع جلب شود و در نهایت در غالب یک استاندارد حسابداری لازم الاجرا یک روش را در برابر دیگری مورد قبول قرار می دهیم. به راستی چرا ما نمی‌توانیم این گونه مسائل را حل کنیم؟ توضیحی که می‌توان در مورد حل مسائل مطرح ساخت، مربوط به راهی می‌شود که برای درک و تصور از مسائل طی می‌کنیم. ما مسائل را به طریقی درک و مشاهده می‌کنیم که آنها را «در اصل» حل نشده می‌یابیم و می‌دانیم.

دلیل این که ما نمی‌توانیم سوالاتمان را پاسخ دهیم، به این موضوع برمی‌گردد که ما سوالات را به گونه‌ای مطرح می‌کنیم که مانع از به دست آوردن و رسیدن به پاسخ می‌شود. در ادامه، این موضوع را بیشتر شرح و بسط می‌دهیم

.

تصورات غلط ما با گسترده‌ترین مساله آغاز می‌شود: «تعریف حسابداری». به نظر می‌رسد که تعریف حسابداری بر پایه چهار تصور غلط بنا شده است. نخست اینکه نویسندگان تصور نادرستی از ماهیت علم دارند. به نظر می‌رسد که اعتقادات آنها بر این باشد که به منظور اینکه یک نظم، حالتی علم‌گونه به خود گیرد، باید از قوانینی تغییرناپذیر و حقایقی مطلق تشکیل شده باشد.

در حالی که حقیقت این است که حتی رشته‌هایی که در علم بودنشان شک و تردیدی وجود ندارد نیز تغییرپذیرند. شاهدی بر این ادعا واژگونی و زیر سوال رفتن قوانین فیزیک نیوتن توسط انیشتین بود. برای یک دانشمند، قوانین، کلیاتی هستند که باید به طور مستمر درگیر با چالش‌های تجربی باشند و در صورتی که آنها تغییرناپذیر مطلق باشند، دانشمندان آنها را «تعاریف» و نه «قوانین» می‌نامند. همگی ما بر سر این موضوع که «گروهی از عدم اطمینان‌ها» در حسابداری وجود دارند، توافق‌نظر داریم. ما معتقدیم که حسابداران باید حضور یک چنین عدم اطمینان‌هایی را دلیل و توجیهی برای «علم بودن» حسابداری بدانند.

.

اگر درک شخصی از علم، یک سری حقایق مطلق باشد، آن‌گاه ما باید نتیجه بگیریم که حسابداری علم نیست، زیرا عدم اطمینان‌های زیادی در حسابداری وجود دارند. ولی به هر حال این نتیجه‌گیری بر پایه یک تصور نادرست از ماهیت علم قرار دارد. عدم اطمینان در علم نیز وجود دارد، در غیر این صورت هیچ دلیلی برای اینکه دانشمندان به تحقیقات‌شان ادامه دهند، وجود نخواهد داشت؛ بنابراین زمانی که حسابداران، حسابداری را به دلیل عدم اطمینانش یک هنر تعبیه می‌کنند، تعریف آنها بر پایه یک مفهوم نادرست از علم بنیان‌گذاری شده است. تصور نادرست دوم پیرامون موضوعی است که حسابداری را به طرز ذاتی غیر علم می‌کند: حسابداری بر پایه قراردادها استوار است به جای این که مبتنی بر یک سری قوانین باشد و این از جمله شرایط فعلی حسابداری به حساب می‌آید، اما لزوما یک شرط لازم و ضروری نیست. یک طبیب سنتی را با یک دانشمند و پزشک مدرن امروزی مقایسه کنید. هر دو به مطالعه «بیماری» می‌پردازند. موضوعی که هر دو بررسی می‌کنند یکسان است. اما آنها در پیاده‌سازی رویکرد برای آن موضوع با هم متفاوتند. طبیبان قدیم از یک سری تشریفات و دعاها و وردها برای بیرون کردن بیماری استفاده می‌کردند، در مقابل دانشمندان پزشکی امروزی از طریق وظایف دشوار علمی و جستجوی کلیات تجربی و قوانین برای رفع مشکل اقدام می‌کنند.

.

بنابراین همان‌طور که مشخص است تفاوت این دو گروه ناشی از ماهیت موضوع نیست، بلکه رویکردی است که درباره آن به کار بسته‌اند. زمانی که طبیبی بیماری‌ را به صورت محصولی غیرقابل مداوا و دشوار و خلق شده توسط شیاطین تعریف می‌کند، او در حقیقت خود را در یک تله انداخته است و آن این است که خود با دست‌های خود مشکلش را لاینحل کرده است. زیرا او مشکل را به صورتی تعریف کرده است که آن را در اصل غیرقابل حل می‌کند. اولین گام به سوی علم شدن اینکه شروع به تغییر دادن تعاریفمان از مشکلات بکنیم. دانشمندان و پزشکان مدرن امروزی، با عدم اطمینان‌های بسیاری روبه‌رو هستند، به عنوان مثال، علت سرطان، اما آنها در این تله نیفتاده‌اند، یا به عبارتی مشکلات پیش‌روی خودشان را به گونه‌ای که نتوانند در اصل آنها را حل کنند، تعریف نکرده‌اند. به نظر ما این موضوع در مورد حسابداری نیز صادق است. این که محتوا و مضمون حسابداری، به جای اینکه بر اساس قوانین استوار باشد مبتنی بر یک سری قرارداد است، اهمیتی ندارد. اینکه قراردادها مبنای حسابداری هستند، یک دلیل ساده دارد و آن هم این است که ما آنهارا این گونه تعریف کرده‌ایم. تعریف آنها به طریق دیگر نیز امکان‌پذیر است و هیچ چیز غیرعلمی به طور ذاتی درباره حسابداری وجود ندارد، بلکه این نحوه رویکرد ما به حسابداری بوده است که منجر به غیرعلمی شدن آن شده است.

.

بنابراین برای ما امکان‌پذیر است که یک رویکرد علمی را درباره حسابداری اقتباس کنیم. تصور نادرست سوم بر گرفته از این گزاره است که «حسابداری علم نیست، زیرا قادر به تبیین بسیاری از پدیده‌ها نیست.» برای بررسی صحیح بودن این گزاره اجازه دهید در ابتدا به بررسی این موضوع بپردازیم که آیا خود علم می‌تواند همه پدیده‌ها را تبیین کند. همان‌طور که پیش از این مطرح کردیم، علم عبارت است از تلاشی برای تبیین این جهان و نیز پیش‌بینی وقایع آن. درست است که علم جدید می‌تواند بسیاری از چیزهای جهانی را که ما در آن زندگی می‌کنیم تبیین کند، اما آیا از این سخن باید نتیجه گرفت که علم علی‌الاصول می‌تواند همه چیز را تبیین کند؟ به نظر برخی فیلسوفان دلیل منطقی محض وجود دارد که نشان می‌دهد چرا علم هرگز نخواهد توانست همه چیز را تبیین کند. چون برای تبیین یک چیز، که فرق هم نمی‌کند چه چیز باشد، باید چیز دیگری را در میان آورد. اما مساله این است که آن چیز دوم را چه چیز تبیین می‌کند؟ برای روشن شدن مطلب، نیوتن را در نظر بگیرید. او با استفاده از قانون گرانش طیف گسترده‌ای از پدیده‌ها را تبیین کرد. ولی سوال این است که خود قانون گرانش را چه چیز تبیین می‌کند. اگر کسی بپرسد که چرا همه اجسام بر یکدیگر نیروی گرانشی وارد می‌کنند، در جواب او چه باید گفت؟ نیوتن برای این سوال جوابی نداشت (اکاشا، ۲۰۰۲). و در نهایت تصور نادرست چهارم نیز برخاسته از این گزاره است که حسابداری علم نیست، زیرا دارای قضاوت‌هایی ارزشی است. برای بررسی این گزاره نیز همچون گزاره قبلی در ابتدا به سراغ علم می‌رویم. این تصور که علم در امور ارزشی موضعی بی‌طرف دارد، مورد قبول همه فیلسوفان نیست. برخی از آنها معتقدند که عاری بودن از ارزش، آرزویی است که هرگز برآورده نمی‌شود، به این معنی که پژوهش علمی همواره توام با داوری ارزشی است. یک دلیل اینکه علم عاری از ارزش، امری ناممکن است به این واقعیت مسلم مربوط می‌شود که دانشمند باید برای تحقیق، موضوعی را برگزیند، زیرا نمی‌توان در آنِِ واحد درباره همه چیز تحقیق کرد. بنابراین او باید داوری کند که کدام موضوع کمتر یا بیشتر شایسته تحقیق است و خود این کار مختصری داوری ارزشی می‌طلبد.

.
دستوری برای هنرمندان
شاید بتوان خطر تعریف حسابداری را به عنوان یک هنر، با مطرح کردن دستورات الیور کرامول به نقاشش که قصد به تصویر کشیدن چهره او را داشت، به طور آشکارتری به تصویر کشید: «آقای الی عزیز، صمیمانه خواستار آنم که همه توانایی‌تان را برای کشیدن نقاشی صحیح چهره من به کار برید و به هیچ‌وجه به دنبال تملق‌جویی از من نباشید، اما در نظر بگیرید که باید تمام چین و چروک‌های صورتم و سختی چهره‌ام و سایر چیزهای بد دیگر را در نظر نگیرید، در غیر این صورت به شما حتی یک چهارم پنی هم پرداخت نخواهم کرد.» حقیقت مهمی که کرامول توانست این گونه دستوراتی را به نقاشش بدهد، حایز اهمیت است. این به این معنا است که او توانست دستوراتی دهد که به شیوه‌ای مخالف آن چه واقعا وجود دارد، عمل شود. گمان ما بر این است که این ویژگی و صفت انسانی، که به دنبال خوب نشان دادن خود در بهترین حالت ممکن است، تقریبا موضوعی فراگیر و جهانی است. از آنجا که مدیران نیز انسان هستند، تصور این موضوع برایمان دشوار است که آنها به حسابداران خود دستور دهند: «من را مانند خودم به تصویر بکش.» گمان ما بر این است که آنها دستورات مغایری با واقعیت خواهند داد: «تنها کمی مرا بهتر به تصویر بکش. ۱۰ درصد افزایش در سود هر سهم درست و منطقی به نظر می‌رسد.» خطر اینجاست که اگر ما حسابداری را به عنوان یک هنر تعریف کنیم، آن‌گاه در معرض دریافت یک چنین دستورات و تهدیداتی خواهیم بود. در حالی که اگر ما حسابداری را به عنوان یک علم تعریف کنیم، به طور قابل ملاحظه این آسیب‌پذیری کاهش می‌یابد. بنابر این به نظر می‌رسد که دیدگاه بی‌طرفانه تامکینز(۱۹۷۸) می‌تواند از این نوع نگاه به کاربرد هنر در حسابداری، زنگ خطری برای حسابداری به حساب آید.

.
قراردادها در مقابل قوانین
اگر حسابداری را یک علم تجربی به حساب بیاوریم، آن‌گاه ما باید این رشته علمی را دوباره تعریف کنیم، طوری که به جای آنکه مبتنی بر قراردادها باشد، بر مبنای قوانین استوار شود. بدون شک تمامی دانشمندان تا اندازه‌ای به قراردادها نیاز دارند، اما آنها موضوعات نسبتا بی‌اهمیتی به حساب می‌آیند. به عنوان مثال، یک اینچ به وسیله قراردادی که تعیین می‌کند یک اندازه خاص باشد، تعریف می‌شود. این اندازه به راحتی می‌تواند یک طول دیگر تعریف شود و این حقیقت که چه قدر باشد، تقریبا یک موضوع بی‌اهمیت تلقی می شود. انتخاب یک قرارداد خاص، یک انتخاب اختیاری است. بنابراین، قراردادها چیزهایی به حساب می‌آیند که تصویب و مقرر شده‌اند و دیگر مورد بحث و مناظره قرار نمی‌گیرند. قرارداد رانندگی در سمت راست جاده‌های کشور انگلستان را در نظر بگیرید. یک قرارداد صحیح دیگری وجود دارد مبنی بر رانندگی در سمت چپ. از آنجا که این هم یک قرارداد است، نیازی به ادامه بحث و گفتگو درباره اینکه کدام یک بهتر است وجود ندارد و هر دو آنها به اندازه دیگری مناسب به نظر می‌رسند. ما تنها نیاز به یک تصمیم‌گیری داریم و پس از تصمیم‌گیری باید آن را فراموش کنیم. قراردادهای مشابه با آن‌چه بیان شد در حسابداری نیز وجود دارند. ما اقلام بستانکار را در سمت چپ قرار می‌دهیم، در حالی که قرار دادن آنها در سمت راست نیز به همان اندازه صحیح است. این موضوع به راحتی به عنوان یک قرارداد شناسایی می‌شود و نیازی به بحث و مناظره درباره آن وجود ندارد. در انتخاب قراردادها چیز مهمی که وجود دارد انتخاب یکی از قراردادها و سپس ثبات رویه داشتن است.

.
این که کدام قرارداد انتخاب شود، مهم نیست. بار دیگر قرارداد رانندگی در سمت راست جاده های انگلستان را در نظر بگیرید. اگر نهاد قانونگذار به هر شخصی اجازه دهد تا تصمیم بگیرد در کدام سمت جاده رانندگی کند، نتیجه، هرج و مرج و بی‌نظمی خواهد بود. به همین ترتیب اگر ما به هر شخصی اجازه بدهیم تا بدهی‌هایش را در هر سمتی که دوست داشت قرار بدهد، باز هم نتیجه هرج و مرج و آشفتگی خواهد بود. وضعیت کنونی حسابداری این است که ما به هر فردی این اجازه را داده‌ایم که بین لایفو و فایفو، استهلاک تسریعی و خط مستقیم و… انتخاب کند، و بنابراین نباید انتظار چیزی جز آشفتگی و هرج و مرج را داشته باشیم. نکته حایز اهمیت این است که انتخاب هر قراردادی دلبخواهانه و آزادانه است. تفاوتی نمی‌کند که کدام قرارداد انتخاب می‌شود، اما چیزی که حایز اهمیت است، داشتن ثبات رویه در آن است. در حسابداری، ما مساله‌مان را انتخاب بین قراردادهای مختلف تعریف کرده‌ایم، اما سپس خودمان را به واسطه انتخاب بین قراردادها، آن هم بر مبنای شرایط نامشخص، سردرگم کرده‌ایم که نتیجه آن این شده که از حل مسائل وامانده‌ایم.

.
اندازه‌گیری در مقابل تخصیص
نوع تعریف ما از حل مساله جلوگیری می‌کند که این خود منجر به ایجاد شدن عدم توافق نظر می‌شود. اگر فردی مطرح کند که اندازه فعلی بستگی به رویدادهای آتی دارد، آن گاه اندازه فعلی هرگز قابل شناسایی نخواهد بود، زیرا رویدادهای بعدی همیشه وابسته به آینده‌اند و آینده هرگز قابل شناسایی نخواهد بود، بلکه آن را تنها می‌توان تخمین یا پیش‌بینی کرد. این تصور و عقیده، مضر و خطرناک به حساب می‌آید، زیرا شخص را متعهد به تصحیح مداوم اندازه‌های گذشته و یا اعتراض به اینکه اندازه‌های گذشته اشتباهند، می‌کند. این سردرگمی به دلیل شیوه‌ای است که ما مساله را تعریف کرده‌ایم. اول اینکه نیازی به پیش‌بینی آینده برای اندازه‌گیری فعلی نیست. در حقیقت این کار یک اقدام متناقض است. اندازه‌گیری عبارت است از فرآیند تشخیص اندازه موجود و نه فرآیند تخصیص اندازه‌ها به دوره‌های زمانی، آن هم بر مبنای پیش‌بینی آن اندازه‌ها. در علم، تعیین وزن فعلی شخص به عنوان یک اندازه‌گیری تعریف می‌شود، نه به عنوان یک تخصیص. اگرچه تعریف آن به عنوان یک اندازه‌گیری، خود مساله را به طور خودکار و اتوماتیک‌ حل نمی‌کند، اما حل آن را ممکن می‌سازد. این در حالی است که تعریف مساله به عنوان یک تخصیص، در اصل آن را تبدیل به مساله‌ای غیرقابل حل می‌سازد.

.
چالش اندازه‌گیری
ممکن است عده‌ای مطرح کنند که این شرایط مایه‌تاسف است، اما هیچ کاری نمی‌توان انجام داد. مشکلی که این افراد مطرح می‌کنند این است که امکان اندازه‌گیری به طریقی که ما پیشنهاد کردیم، امری غیرممکن است. ممکن است این پاسخ‌، پاسخ هنری مناسبی باشد، اما به عنوان یک پاسخ مناسب علمی خیر. این داستان تاریخی را در نظر بگیرید: در زمان‌های گذشته، اندازه‌گیری فاصله‌ای که یک جسم در حال سقوط آزاد طی می‌کرد، امکان‌پذیر نبود. یعنی اگر شخصی یک شی را پرتاب می‌کرد، شما باید صبر می‌کردید تا با زمین برخورد می‌کرد تا می‌توانستید مسافت طی شده را اندازه‌گیری می‌کردید. نیاکان حسابداری ما در آن زمان فقط شانه‌هایشان را بالا انداخته بودند و با بی‌اعتنایی می‌گفتند که این خیلی بد است، اما راهی وجود ندارد که بتوانیم انجام دهیم. خوشبختانه، ما نیاکان دیگری نیز داشتیم، یعنی کسانی که تصمیم گرفته بودند به سراغ این چالش بروند، به جای اینکه از روبه رو شدن با آن فرار کنند. آنها تلاش کردند تا روش‌های مشاهده کردن شی را زمانی که در حال افتادن است، توسعه دهند. در آن روزها، روش‌هایی که آنها به کار می‌بستند شامل مشاهدات ناقص غلتاندن گوی از سطوح مسطح زاویه‌دار بود. اما به واسطه استمرار و کار بر روی این موضوع، دانشمندان ابزارهای اندازه‌گیری دقیق‌تری را توسعه دادند و امروزه آنها به جایی رسیده‌اند که می‌توانند به اندازه‌گیری مسافتی که اتم‌ها در لامپ‌های کاتدی با سرعت‌های بسیار بالا طی می‌کنند،آن هم از طریق عکاسی‌هایی با سرعت‌های بسیار بالا بپردازند. ما باید اعتراف کنیم که مشکلات اندازه‌گیری کنونی ما مهیب است. به همین طریقی که نیاکان ما تا زمانی که اشیا از حرکت نمی‌ایستادند، قادر به اندازه‌گیری مسافت طی شده‌شان نبودند، ما نیز در حال حاضر تا زمانی که دارایی‌هایمان فروخته نشوند، قادر به اندازه‌گیری هزینه‌های استهلاک نیستیم. تفاوت ما با دانشمندان این است که به نظر می‌رسد ما از ناتوانایی‌هایمان در اندازه‌گیری، کناره‌ می‌گیریم، این در حالی است که دانشمندان ناتوانایی‌هایشان را به عنوان یک چالش می‌نگرند. نکته حائز اهمیت این است که ما نیز می‌توانیم به جای اینکه خودمان را از مشکلاتی که در حال حاضر آنها را غیرقابل حل می‌دانیم و از روبه‌رو‌ شدن با آنها امتناع می‌کنیم، درست همچون دانشمندان، آنها را به صورت یک چالش بنگریم.

.
نتیجه‌گیری

ما معتقدیم در صورتی که بتوانیم به مقابله با چالش‌های مطرح شده بپردازیم، حسابداری نیز قادر خواهد بود تا به علم تبدیل شود؛ اما از جمله مشکلاتی که در حال حاضر با آن روبه‌رو هستیم این است که چرا مفاهیم را طوری تعریف می‌کنیم که در اصل غیرقابل حل شوند. برای پاسخ به این چالش درک موقعیتمان گام اول به نظر می‌رسد. بهترین قضاوت‌های روشنفکرانه در حسابداری و امید برای بهبود در حسابداری نشات گرفته از مردمانی خواهد بود که درک می‌کنند چگونه باید درباره حسابداری تفکر کنند و تمایل ، به چالش کشیدن مسائل و تلاش برای حل آنها دارند.